Shirazart.blog.ir
نوشته خود ادوارد مونش در مورد این اثر : من و دوستانم یک روز عصر در حال قدم زدن در یک جاده بودیم ؛ ناگهان آسمان همانند خون سرخ شد. من ایستادم و در حالی که به شدت خسته بودم به سمت نرده ها خم شدم .زبانه های آتش و خون سطح آبی آبدره را در بر گرفت .دوستانم به قدم زنی ادامه دادند و من از آنها عقب افتادم ، در حالی که از ترس می لرزیدم .در این لحظه من صدای جیغ بی کران طبیعت را شنیدم ، مونک از افسردگی شدید رنج می برد و در آخر نیز خودکشی کرد .
روزی از تماشای فقر کسی لذت ببرم و این کاری بود که ون گوگ با من کرد .گویی بیننده در این نقاشی نه فقر بلکه تنها عشق می بیند و عشق ..این نقاشی کاری با بیننده می کند او به احترام فقر می ایستد و محو تماشای سیب زمینی خوردن انسان های فقیر میشود ، صحنه هایی که شاید هر روز می بینیم و می گذریم اما ون گوگ تو را در جای خودت میخ کوب می کند تا دیوانه وار از خوردن سیب زمینی در یک خانه محقر لذت ببری و آرزو کنی که ای کاش تو یکی از آن سوژه ها بودی .ون گوگ در این اثر فرصتی را مهیا کرده تا فراتر از هر نظریه و گفتمانی فقر را با پاکی اخلاقی آن در آمیزد .تنها ون گوگ می توانست با زبان هنر این چنین خشونتی را به نمایش بگذارد و زیبایی فقر را به تصویر بکشد.